چقدر برام سخت بود

اون موقعی که خواستم لبان اتشین خوشبختی را بوسه زنم بدبختی اومد رومون خوابید

خسته شدم از این همه حس عاشقانه ای که تو تمام شعرام برای 1 گاوووووووووه به تمام معنا خرج کردم

شاید قلمم رو بذارم کنار و دیگه ننویسم

چون خیانت بزرگی به قلم و کاغذم کردم با اون احساس مسخره ای که داشتم

یه حس کاملا درست و مقدس به 1 ادم عوضی ای که هیچی حالیش نبود

گاهی فکر میکنم تمام این مدت اگه این شعرا و احساسات پاکمو برای 1 گاو واقعی خرج می کردم الان ادم شده بود و صد البته عاشقم بود

اشتباه از خودم بود اکه یک حیوون رو به شکل شاهزاده رویاها میدیم حیف که شاهزاده من سوار اسب سفید نبود بلکه سوار1خره خاکستری رنگه کثیف بود

این وسط چندتا شعر خوبم نوشتم که اصلا ربطی به اون حس لعنتی نداشت مث شعر نورها.وقتی که و یا اون مطالبی که بخاطر حسی که داداش بنیامین بهم میداد نوشتم.نه من عاشق این چندتا شعرمم چون برای افراد درستی نوشته بودمشون