صدای بوق ماشین او را از جاده ی خاطراتش منحرف کرد.

-هی داداش حواست کجاست؟جلوتو نگا کن

گدر زمان بی رحمانه دستانش را که پر از غبار تنهایی بود بر سرش کشیده بود.در شیشه ی مغازه ای نگاهی به صورتش انداخت,پیر شده بود.

فکر می کرد که چه زود در سن 25 سالگی پیر شده وشاید او دچار بیماری شده است که خود را فقط در سن25سالگی می بیند,امل خوب که فکر کرد اخرین باری که نگاهی به شناسنامه اش انداخته بود25سال سن داشت.

نفسش را با تمام قدرت به بیرون داد,جلوی دکه ی کوچک روزنامه فروشی ایستاد با چابکی,تمام نوشته های روزنامه ها را از زیر نگاهش گذراند دنبال سر تیتری جنجالی بود سر تیتری که هرشب خودش خیالش را میبافت و می پوشید,این بار هم سر تیتر را پیدا نکرد و با خستگی یا که استخوان را خورد می کرد گفت

-اقا یه بسته سیگار بهمن بده

-داداش پول خورد نداری؟

-نه...بقیش برا خودت

بسته ی سیگار را برداشت و شروع به راه رفتن کرد.یک سیگار گوشه ی لبش گذاشت و روشن کرد به کوچه ای رسید,جلوی در شکلاتی رنگی برای مدتی ایستاد

باز در خیال فرو رفت این خیال لبخندی روی لبان مرده اش می نشاند.بعد از مدتی دوباره به راه رفتن ادامه داد

در مسیر خاطراتش بود درست یادش بود در کدام کوچه ی خاطراتش قدم بر می دارد.

سوم ماه بود.

سوم ابان.

بهترین زمان برای قدم زدن.برگ های پاییزی یکی یکی از دستان پر از تمنای درختان خداحافظی می کردند. در میان باران برگ های پاییزی یک دختر را دید که معنای تمام پاییز بود.

نگاهش که به صورت دختر رسید ناگهان به یاد اورد که به در خونه رسیده  سیگارش را در زیر پایش له کرد که مبادا مادرش ناراحت شود کلید رو تو در چرخواند در با یک صدای عجیب که بیشتر شبیه صدای جیغ بود باز شد 10 پله را طبق عادت بالا رفت و به در رسید در با همان صدای جیغ باز شد.

در که باز شد چهره ی معصوم خواهرش را دید که با ان چشمان مشکی درشتش به برادرش نگاه می کرد,جیغی از سر ذوق کشید و در اغوش کرده ی برا درش پرید.بوسه ای معصومانه بر گونه ی برادرش کاشت.جای لبان سارا روی گونه اش می سوخت.

سارا را مانند ابر در اغوش کشیده بود و با چشمان خسته و نگران مادر و پدرش برخورد کرد

-مادر قربونت بشه کجا بودی؟

-هیچ جا

-شبا بیا خونه ی خودت بخواب

چشم.سعی میکنم

-سلام پسرم چه عجب ما شمارو زیارت کردیم

-سلام بابا

-سارا اجی بیا پایین داداش بره اتاقش

سارا رو روی زمین گذاشت و بوسه ای بر گونه ی گرم سارا گذاشت.سارا لحظه ای احساس سرما کرد...

در اتاقش را باز کرد و اغوش تنهای تخت را پر کرد تخت او را سخت در اغوشش کشید هوای اتاق سرمای کشنده ای داشت.

شروع به راه رفتن در جاده ی خاطراتش کرد

دختری را در بین باران برگ های پاییزی دید که صد برابر از پاییز زیباتر بود.روز ها با رویای زیبای دختر می گذشت.شب ها لب های او فقط یک اسم را تکرار میکردند.اسمی که شاید اسم دختر باشد

ماه رخ.ماه رخ.ماه رخ

روز ها یکی پس از دیگری میگذشتند وتمام رشته های زندگی اش به اسمی که شاید اسم او باشد دوخته شده بود.

روز ها ساعت ها دقیقه ها و حتی ثانیه ها را با خیال زیبایی ای که پاییز در برابر ان هیچ بود فکر می کرد.

بعد از روز ها یک بار دیگر ان دختر را دید,او مانند رویایی بود که دست در دست حقیقت قدم بر میداشت.نگاهی به چشمان دختر انداخت,حال عجیبی بود انگار به کما میرفت با نگاه های دختر.نزدیک شد کورسوی نوری در قلبش اتش گرفت که شاید اسم او ماه رخ باشد...

قدم های بلند تری برداشت,انگار به کما رفته بود,به دختر نزدیک شد با صدایی که به سختی شنیده می شد زیر لب زمزمه کرد,ماه رخ,موج های امید به ساحل قلبش بر خورد می کردند.دختر با شنیدن اسم ماه رخ برگشت

-شما اسم منو از کجا میدونید؟

-واقعا این اسم ش...ش...شماست؟

-بله.گفتم شما اسم منو از کجا میدونید؟

-من...من...من فقط فکر کردم ش...ش...شاید...شاید...

-شاید چی؟

-من...من...من میتونم ....شمارو فردا توی پارک نزدیک خونتون ساعت6 ملاقات کنم؟

-بله...یعنی شاید...

اتش درون قلبش شعله کشید.کلماتی که از لبان سرخ ماه رخ پایین می ریخت مانند برگ های پاییزی بودند,زیبا و مقدس.

نوری چشمانش را اذیت میکرد به ناگاه رشته های گذشته از هم پاره شد

نگاهی به ساعت کنار تختش انداخت...6صبح بود...کل شب را درجاده ی خاطراتش قدم میزد.چشم هایش را روی هم فشار دادو همه جا تاریک شد

ساعت10 بود که باصداس داد پدرش از خواب پرید

-معلوم نیست میره چه گندی بالا میاره که ماهی 1بارم گذرش به خونه نمیوفته

-عزیزم تو که وضعیت پسرمونو می دونی...

-اره خانم.میدونم.اما دنیا که به اخر نرسیده یه نگاه به خودش بندازه از منم پیر تر شده

از اغوش تخت خداحافظی کرد.با خروجش از اتاق هوای اتاق سرد تر شد.

به اتاق سارا رفت,هنوز خواب بود مانند فرشته ها.بوسه ای روی گونه های سارا گذاشت.گونه ها ی سارا عجیب گرم بود.

سلامی از روی عادت گفت و باز از در خانه بیرون زد

-مامان چون بیدار نشوه کجا داری میری؟

-ولش کن خانم باز می خواد بره سراغ گند کاری

-میشه تو 1لحظه ساکت بشی و انقد پسرمو زجر ندی؟

-دارم میرم قدم بزنم...امروز اول ابانه...من عاشق این ماهم...

-پسرم شب بیا خونه ی خودت

برای لحظه ای سکوت مرگ اور حکم فرما شد,صدای جیغ در سکوت را شکست.مادر صدای قدم های پسرش را با علاقه ی خاصی گوش میداد,زیر لب ذکری میگفت و قطرات اشک صورتش را می سوزاند.صدای جیغ در بغض مادر را باصدای بلندی شکاند.

برگ های پاییزی ی کی یکی دست درختان را رها می کردند وخودرا تسلیم عریانی جاده ها می کردند.در میان هم اغوشی برگها با جاده قدم بر می داشت انگار هنوز در جاده ی خاطراتش بود.

روی نیمکت قهوه ای پارک نشسته بود,صدای زیبای دخترانه ای از پشت سر شنیده می شد.

-هی اقا,هی اقا 

با ترس به سمت صدا برگشت ترسی بر قلبش پرده انداخت که شاید تمامش خیال باشد.باترس به سمت صدا نگاه کرد.وبازهم همان چشمانی که او را به کما می برد و باز هم دختری را دید که از تمام برگ های پاییزی زیباتر بود و حتی از هم اغوشی برگ ها با جاده هم مقدس تر بود.

-سلام خوب هستید اسم من ....

-ماه رخ

-بله...اسم من ماه رخه...اما شما از کجا می دونستید؟

-من...من...میشه قدم بزنیم؟

با کمال میل...نگفتید اسم من رو...

-اسم شما...مندفقط فکر میکردم که شاید اسم شما باشه...

-یعنی شما فقط حدس زدید؟خیلی جالبه

با اولین خنده ی ماه رخ به کمای عمیقی فرو رفت.و خود را در چشمان ماه رخ جا گذاشته بود.روز ها می گذشت و کمای عشقش به هاه رخ بیشتر می شد.روز های ابان ماه با چشمان زیبای ماه رخ می گذشت

اواسط ازر بود...

روزی ابری.اخرین برگ ها غزل خداحافظی را برای تنهایی درختان می خواندند.

قلب جاده ها هم ابری شده بود...خبری از ماه رخ نبود...کم کم داشت کمای چشمان ماه رخ از بین می رفت

با نا ارامی هم اغوشی جاده هایی که ها حالا تن عریانشان با برگ ها پر شده بود را از انها می گرفت.

در یکی از جاده ها...

دختری را دید که معنای تمام پاییز بود...

اما...

این بار شاهد هم اغوشی ماه رخ با مردی دیگر بود...

صدای شکسته شدن قلبش در میان بوسه ها ی اتشین ماه رخ شنیده می شد

روز تاریکی بود...

با صدای بوق ماشین از جاده ی خاطراتش منحرف شد...هوا تاریک بود

-هی داداش امروز چندمه؟

-3ابان

جلوی دکه ی کوچک روزنامه فروشی ایستاد با چابکی,تمام نوشته های روزنامه ها را از زیر نگاهش گذراند دنبال سر تیتری جنجالی بود سر تیتری که هرشب خودش خیالش را میبافت و می پوشید,این بار هم سر تیتر را پیدا نکرد و با خستگی یا که استخوان را خورد می کرد گفت

-اقا یه بسته سیگار بهمن بده

-داداش پول خورد نداری؟

-نه...بقیش برا خودت

چقدر این مکالمه اشنا بود.به یاد نداشت که هر وقت از جاده ی خاطراتش منحرف می شود به این دکه می اید

یک سیگار گوشه ی لبش گذاشت و روشن کرد,کوچه تاریک بود.

سیگار گوشه ی لبش می سوخت

جلوی یک با در شکلاتی رنگ برای مدتی ایستاد.به سر تیتر جنجالی روزنامه ها فکر میکرد

ماه رخ...دختری که غربانی عشقی اتشین شد

سر تیترجنجالی بود

هروقت که به این در می رید فقط به یک چیز فکر میکرد,به این فکر میکرد که...

اواسط اذر در همان روز ابری به صورت وحشیانه ای به ماه رخ تجاوز میکرد...سرش فریاد می کشید...و او را بخاطرخیانتش سر زنش می کرد و در اخر سر او را گوش تا گوش می برید

خیال شیرینی بود...

بعد از مدتی شروع به راه رفتن کرد.چند بوسه ی دیگر از لبان سیگارش گرفت و سیگار را زیر پایش له کرد.

قطرات باران کم کم صورتش را خیس کرد...

سیگاری دیگر گوشه ی لبانش گذاشت...واتش زد...

در زیر باران...

با بوسه از لبان اتشین سیگارش می رفت

مردی که می رفت


پایان


92/7/5


شقایق